اوضاع این چند وقت که کمرنگ شدم:
مسئولیت بیشتر. دردسر بیشتر. خستگی بیشتر. خدای نکرده فکر نکنین حقوق هم بیشتر! نه خیالتون راحت! حقوق همونقدر که بود! ( میزان فشار خون من با شما!!!!؟؟؟)
پ.ن. نمیدونی چه حس خوبی دارم از اینکه منتظرت نیستم، از اینکه هراس و دلهره ای گریبانم رو نمی گیره، حتی از اینکه هیجانی هم ندارم.
چقدر حس خوبیه در این رهایی... رهایی از فکر تو که مرتب توی مغزم می چرخیدی...
یک تصمیم کبری بود شاید، شاید اونهمه گرفتاری و مسئولیت هم بهش دامن زد. شاید مشغول شدن تو هم باعثش شد.... نمیدونم هر آنچه را که بانی بوده شدیدا قدردانی میکنم.
و اما در آخر فکر نکنین من به این کمرنگی ادامه میدهم! نخیر! به سرعت خود را هماهنگ نموده و پررنگ میشوم.
فقط گاهی...
و فقط گاهی پیش می آید که هیجان های غیر قابل کنترلی وجود دارند که نمیخواهم واکنش ظاهری داشته باشم... پنهانشان میکنم به خیال آنکه زرنگی کرده ام...
اما آن واکنش ها از من زرنگترند! آنها با تیر کشیدن قسمتی از قفسه سینه ام خودنمایی می کنند....
درد این خودنمایی درمان همان واکنش است و پس لرزه یک هیجان درون ریخته....
این پست بنا به فراخوان عمومی دوستمون امید بلاگفا! نوشته میشود و لاغیر!!!!!
دیروز شنبه اول هفته، اول صبح! توی شرکت! که خود به خود همه اینها جمیعا شبیه یک ناسزای اساسی است!! نشسته بودم پشت میزم و داشتم از کل کل های بیجا و بی مورد همکاران حرص میخوردم... از اون مدل هایی که برای همدیگه کری میخونن و بعد مثلا میخوان در عین حفظ عفت کلام!! بدترین حرفها رو حواله همدیگه کنند و یه جمله فاجعه ای رو میگن و نصفش رو نمی گن و یواش میگن و.... خلاصه اینکه هر چی سعی کردم جوابشون رو بدم حسش نبود و برای اینکه نخوام به حرفهاشون گوش کنم، شروع کردم به امر خطیر وبلاگ خوانی!
از اونطرف مدیر عامل هنوز تشریف فرما نشده بودند، از اونجاییکه وقتی میاد یه جوری میاد که تو عمرا نمی فهمی! در حین اینکه وبلاگ میخوندم و غرق در نوشته های دوستان بودم، حواسم به اومدن نیومدن مدیر هم بود...
متنی رو که داشتم می خوندم توش کلمه "بابا" داشت که موضوع حول همون بابا می چرخید و ..... در همین حال و احوالات بودم که آبدارچی شرکت برام چای آورد....
از هول و ولای خودم، کمی رو صندلی جا به جا شدم و صفحه وبلاگ رو بستم و گفتم: بابا اومده؟؟؟؟؟
گفت: چی؟ کی؟!!!!
دیدم خیلی ضایع شد!!! برای درست کردنش تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بهش گفتم: منظورم مدیره دیگه! نیست مثل بابا شاه می مونه!!!! از اون لحاظ!!!!!
اونهم خندید گفت نه بابا شاه نیومده هنوز!!!!
بعد که آبدارچی رفت... با خودم فکر کردم اونکه دوم گفتم که از اولی هم بدتر بود!!!!!
نه؟
پ.ن. شاید سوتی از این بدتر هم داشته ام، اما عجالتاً چون این یکی خیلی تر و تازه مربوط به دیروز بود، همین رو نوشتم.
شیوه بیان آدمها با یکدیگر متفاوته و این یک امر واضح است، بر اساس همین توانایی در گفتار و شیوه بیان، افراد از یکدیگر متمایز میشوند و یا حتی خیلی از افراد در مشاغل مختلف طبقه بندی میشن. سخنگو میشن، معلم میشن، استاد دانشگاه میشن و.... این نحوه بیان به قدری در زندگی روزمره همه ما تاثیر گذاره که حتی مهم نیست موضوع بحث چی باشه، چون نتیجه موفقیت یا عدم موفقیت انتقال کلام است. ضمن اینکه هر کسی شیوه بیان منحصر به فردی داره، هر چند کم نیستن کسانی که طرز صحبت کردن کسی رو می پسندند و خیلی سعی می کنند که ازش تقلید کنن و خودشون رو شبیه اون شخصی در بیارن که الگو قرارش دادند. این بحث کمی شبیه بحث مد و پوشش است... که الگو قرار دادن افراد رو نتیجه میده.
من یادمه معلمی داشتیم که خیلی خیلی شیک پوش بود و مرتب و ملیح. اونهم توی اون سالها که معلم ها و حتی بچه ها همه رنگ های تیره می پوشیدن و وای وای .....خلاصه به قدری اون شخصیت برای همه جذاب بود که خیلی از بچه های اون زمان ما از نحوه صحبت کردنش تقلید می کردند.
با توجه به اینکه بیان آدمها متفاوته، هر کسی به یک شکلی ابراز علاقه و دلتنگی میکنه... یکی گل می فرسته، یکی اس ام اس زیبا، یکی ایمیل عاشقانه، یکی توی ایمیلش فقط یک منظره زیبا و .... و حالا در این میان هستند کسانی هم که میگن: دیروز و پریروز به من فکر میکردی؟ راستشو بگو.... و وقتی در جواب میشنون: جمعه که نه. پنج شنبه هم نمیدونم. اما چهارشنبه شب یلدا بود فکر کردم کجا رفتین مهمونی... و دیگه نکته خاصی تو ذهنم نیست. چطور مگه؟ میگن: خیلی رو مخ بودی. عجیب و غریب.
خب اینها هم آدم اند دیگه! فقط مدلشون اینطوریه!!!
پ.ن. هوا آلوده، زمین آلوده، فکرها آلوده، حرفها آلوده، درک ها آلوده، شعورها آلوده، آدمها آلوده....
تو این دنیای آلوده، بخواهی یا نخواهی... شکل همین ها میشوی...
پریشب گفتم یک کم زودتر از ساعت ۱۲ یا ۱ برم بخوابم!!!! همینکه سرم رو گذاشتم روی بالش، صدای همهمه توی گوشم پیچید. اول احساس کردم از خستگی است لابد! بخوابم خوب میشه...
بعد دیدم نخیر! صدا بلند و بلندتر شد و اصلا هم به من و توهم و اینها ربط نداره. (هرگز عادت ندارم گوش بایستم ببینم دعوا برای چیه و یا توی خیابون بایستم دعوا یا تصادف تماشا کنم!!) از بس صدا بلند بود همه داستان رو فهمیدم...
زوج جوانی که نمیدونم نسبتشون با همسایه ما چی بود، دعوا داشتن سر اینکه خانم بره سر کار یا نره و اینکه آقا چرا رفته دژبانی به کی چی گفته و سر اینکه مامان یکی قسم خورده براشون وام جور کنه و ......
دردسرتون ندم، تا ساعت ۱۲:۳۰ خوابم نبرد. در حین اینکه دیگه بیدار بودم و خواب از سرم پریده بود و استراحت هم که منتفی شده بود کلا!!! داشتم به ۲ نکته فکر میکردم:
یکی اینکه یک زوج خودشون بهتره مشکلاتشون رو حل کنن و سراغ یک زوج جوان دیگه که خیلی هم تجربه ندارن و از قضا خودشون هم سر قیمه و قورمه بحثشون میشه، برای حل مشکلشون نرن!!!
دوم اینکه چقدر اینها عادت داشتن به استقاده از قسم و آیه و الفاظ خاص! مثل: به زینب قسم...به دست ابوالفضل قسم.. هر کی راست نگه تا صبح دیگه زنده نمونه به حق این شبهای عزیز کربلا....
از یه بعد دیگه هم، تا اومدن درباره یه دایی که نمیدونم چه کاره داستان بود حرف بزنن کلی فحش براش حواله کردند همچین وایرلس پرسرعت! که زود بهش برسه!!!!!!!!
اینهم از تصمیم من برای یک شب زودتر خوابیدن و استراحت کردن!!!!!!!!
خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه......
پ.ن. خیلی بهترم، اما واقعا این بار مریضی ام طولانی شد.
هوا اونقدرها سرد و بد نیست که من از اول پائیز دو بار سخت مریض شدم. سخت سخت! اونهم من که آخرین ویزیت دکترم مربوط به سال ۸۸ است توی دفتر بیمه ام!!!!
سه روزه که اونقدر مریضم نمیتونم مانیتور رو نگاه کنم. انقدر حرفهای قلنبه شده برای گفتن داشتم که حتی زیر پتو هم خوابیده بودم داشتم توی ذهنم می نوشتمشون! حالا که اومدم بنویسم کلا آلزایمر گرفتم رفت پی کارش!
حالا این پوست کلفت سابق داره دم به دقیقه مریض میشه! اینها همش از استرسه!!!!( اینهم یه راه توجیه برای همه امراض!!)
اعلام کرده اند هوا آلوده است شدیدا. دولتی های خوش شانس در انتظار تعطیلات خوشی باشند! چون ما خصوصی ها که ریه هامون آلودگی رو نمی فهمه.
یکی از دوستهام فوق لیسانس قبول شده و در ذوق مرگی به سر می بره الان! میگه خیلی هم درس نخوندم. خب من هم اگه تو همچین شرایطی بودم شاید همینطور میشدم. چقدر یه وقتها دلم برای کتاب خوندن، درس خوندن، جزوه نوشتن، امتحان داشتن...تنگ میشه...
پ.ن.۱. دندونم خودش افتاده فکر کنم!!! مثل یه دندون شیری که توی بچگی هامون میشد موقع غذا خوردن بیفته و نفهمیم!!
پ.ن.۲. دوست داشتن من از عاشقی تو، استوارتر بود...
پ.ن.۳. از گوش دادن به هیچ آهنگی لذت نمی برم. یکی از دلائلش رو میدونم... اینکه با دقت به چیزی که میخونه توجه نمیکنم... نمیخوام که توجه کنم البته...
بیشتر از یکسال قبل، یکی از دندونهام یه پوسیدگی سطحی پیدا کرد... درد نداشت و اصلاً آزارم نمی داد... درستش نکردم.
پوسیدگی کمی عمیق تر شد... اما هنوز هم درد نداشت... درستش نکردم.
مدتی بعد عمق پوسیدگی بیشتر شد و کمی حساس... به سردی و گرمی... درستش نکردم.
پوسیدگی عمیق تر شد و گاهی هم دردناک... دردش رو تسکین می دادم... اما درستش نکردم.
پیشرفت پوسیدگی تا به جایی رسید که گاه و بیگاه درد می گرفت... موقع خوردن... موقع خندیدن... موقع خوابیدن... گاهی دردش اشکهامو سرازیر میکرد... اما یه جورایی تسکینش می دادم... درستش نکردم.
پوسیدگی به ریشه رسید و حسابی دردناک... می شد عصب کشی کنم و دیگه دردی حس نکنم... اما درستش نکردم.
تحملش کردم... میدونستم خوب نمیشه، میدونستم باید یه روز از ریشه درش بیارم... اما درستش نکردم.
حالا مونده... عفونت کرده... دردش امان ازم بریده... اما نمی تونم بکِشمش...
مطمئنم این دندون درست بشو نیست، اما همه ترسم از دندانپزشکیه... هراسم از یونیت که باید آروم و بی حرکت بنشینم، بی هیچ اعتراضی... تا دندون خراب از ریشه در بیاد...
وحشتم از بغضیه که بعد از کشیده شدن دندان و نبودش توی دهنم حس میکنم....
مدام با خودم میگم باشه، اگه دندون سالمی نیست، اما توی دهنم که هست!! بهم نزدیکه! گاهی هم درد نمیکنه و کمک به جویدن هم میکنه... کمک به هضم آسونتر.... هضم بهتر بعضی از غذاهای بدمزه دنیا... اما اگه کشیده بشه چی؟؟؟
پ.ن. دندون درد ندارم.
نمیتونم بفهمم چطور میشه که تماس با ۰۹۹۹۰ و دریافت ریز هزینه مکالمات و آیتم های یه آدم برای یکی دیگه شادی آفرین و یا آرامش بخش باشه!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟
شما میتونین دلیلشو بفهمین؟؟ یه دلیل قانع کننده البته!!!!!
نشستم پشت میزم و دارم به کارهام میرسم... یک دفعه احساس میکنم از سرما به لرزه افتادم!! به روبروم نگاه میکنم می بینم آفتاب است و خورشید چونان می تابد که گویی مرداد ماه! تا به خودم می جنبم که از کسی چیزی بپرسم.... صدای جیغ و اعتراض چند نفر با هم میاد که: ای عجب آدمی هستی!!!! ببند پنجره ها رو ! کی به تو گفته ۵ تا پنجره رو با هم باز کنی!! خب میخواستی بافتنی نپوشی روش کت! یه پالتو هم یدک بیاری!!!!!!!!!! و بعد پنجره ها بسته شد و خنده خنده همه چی درست شد....
به این فکر کردم که کار کردن، آدمها رو سازشکار بار میاره. چون اینهمه آدم با سلیقه های مختلف از نظر گرما، سرما، نور، سکوت و.... از صبح تا شب کنار هم نشسته اند و بالاخره یه جوری با هم کنار میان.
یکی از سکوت بدش میاد هی سر و صدا میکنه و حرف میزنه! یکی از نور بدش میاد هی پرده ها رو می بنده!!!! یکی دوست داره صدای موبایلش بلند باشه ویبره هم داشته باشه آهنگ جفنگ هم روش باشه!!!! یکی بوی عطر مزخرف اون یکی رو دوست نداره! یکی از رها کردن گوشی تلفن دیگری از ارتفاع نیم متری!!!!! خل شده!!!! و .....
گاه اعتراضاتشون رو بالاخره به شوخی جدی هم که شده به هم میگن اما در نهایت سازشی برقراره...
بعد فکر کردم خب همه این آدمه وقتی میرن تو خونه هاشون، آیا با افراد خانواده(چه مجرد، چه متاهل)هم همینطور کنار میان؟ یا نه! همه دق دلی های اینجا رو می برن خونه؟؟؟؟؟
------------
پ.ن. جهت آسایش دو گیتی!!! تفسیر کردم که : نمیدونم چرا دیگه از دستت ناراحت نمیشم!! که هیچ اصراری برای اومدنت ندارم! که دیگه حرص نمیخورم وقتی بدقولی میکنی!
از اینکه دیگه حرص نمیخورم دعواش نمیکنم و اعتراض نمیکنم خوشحال بود اما خوب فهمید که اون مولکولهایی که قبلا نگران و در انتظار بودن، دیگه نیستن.... مونده بود خوشحال باشه یا ناراحت!!!!
